سلام بر حماسه سازان همیشه جاوید روحانیت که رساله علمیه و عملیه خود را به دم شهادت و مرکب خون نوشتند

 Skip Navigation Links  

یاد یاران

لیست خاطرات شهدای روحانی بر اساس حروف الفبا
شهید سیدمحمدرضا احمدی شیخ شبانی
استان چهارمحال و بختیاری > شهرستان شهرکرد

خاطرات

«طلبه شهید: سيدمحمدرضا شيخ شباني» «معامله با خدا» هفت- هشت سال بيشتر نداشت. با فرا رسيدن تابستان، کار محمدرضا اين بود که برّه‌ها را براي چرا به چالياب ببرد. يکي از همين روزها که محمدرضا برّه‌ها را براي چرا برده بود، نزديک ظهر، باران باريدن گرفت و کم کم رو به شدت گذارد. مادر سيد محمدرضا داشت دلواپس مي‌شد. گفت برو دنبال اين بچه ببين کجاست. من هم دنبال محمدرضا روانه باغ شدم. باغ از منزل ما فاصله داشت. نرسيده به باغ، درّه‌اي بود که آب باران آن را پر کرده بود و سيلابي به راه افتاده بود. دنبال راهي براي عبور از اين درّه بودم؛ خلاصه با مقداري راه‌پيمايي در مکاني که آب، عمق کمتري داشت و يک آدم بزرگ مي توانست عبور کند، خود را به آن سو رساندم؛ اما اثري از محمدرضا نبود؛ نه در باغ ونه اطراف باغ! پيش باغبان رفتم و سراغ محمدرضا را از او گرفتم. گفت: محمدرضا از صبح همين جا بود، باران که شدت گرفت، آمد به ده. وقتي باغبان اين را گفت، دلم به شور افتاد. با خود گفتم خدايا، يعني کجا رفته؟ نااميد شده بودم و مي‌گفتم حتماً آب او را برده، جواب مادرش را چه بدهم؟ به خانه برگشتم. به حياط خانه که رسيدم مادرش را صدا زدم. مانده بودم که به او چه بگويم. کمي اين پا و آن پا کردم و گفتم: محمدرضا را پيدا نکردم. مادرش به آرامي گفت: محمدرضا همين جاست. سر از پا نمي‌شناختم. به سرعت خود را داخل خانه رساندم و محمدرضا را در بغل گرفتم و بوسيدم گفتم: بابا کجا بودي؟ با بيان شيرين کودکانه‌اش گفت: بابا! وقتي باران شروع به باريدن کرد، کمي صبر کردم؛ گفتم شايد بند بيايد. ولي ديدم شديدتر مي‌شود. با برّه‌ها تا نزديک درّه آمدم اما نتوانستم عبور کنم. کسي نبود کمکم کند. نمي‌دانستم چه کار کنم؛ اما يک مرتبه ديدم مردي ناشناس آمد و من و برّه‌ها را از دره عبور داد و غيبش زد و من به خانه آمدم. صحبت که به اين جار رسيد، مادر سيد محمدرضا گفت: تو که دنبال سيد محمدرضا رفتي؟ چند غريبه که از امام زاده مي‌آمدند، در زير باران، خيلي سر و لباسشان خيس شده و وسايلشان را آب برده بود. من آن‌ها را به خانه آوردم و از آنها پذيرايي کردم. به آنها لباس خشک و غذا دادم و چراغ را روشن کردم تا گرم شوند. در همين حين دلم شور مي‌زد. در دل به خدا مي‌گفتم: من به اين بندگان غريب پناه دادم و از آن‌ها پذيرايي کردم. تو هم اي مهربان بي‌همتا! از فرزند من مراقبت کن که چنين هم شد و محمدرضا سالم به دست ما رسيد. ما، در آن لحظه تنها مي‌توانستيم از خدا شکر و سپاس‌گزاري کنيم. «به نقل از: پدر شهيد»
وصیت نامه شهید
زندگینامه شهید
خاطرات آن شهید

بازگشت


جستجوی جلوه ایثار